دیشب با خدا دعوایم شد. با هم قهر کردیم ... 

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.

 رفتم گوشه ای نشستم.

 چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.

 صبح که بیدار شدم. مادرم گفت:

" نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد"...




طبقه بندی: مطالب زیبا،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 15:24 | نویسنده : سپیده | نظرات

  • شمالی
  • میوه ها
  • کارت شارژ همراه اول
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic